تبليغاتX
عشق همیشگی من

سلام دوست جونا

خواستم بی خبرم از اینجا برم اما دلم نیومد.دیگه نمیخوام اینجا بنویسم.شاید یه جای جدید،یه خونه جدید اما دوستای خیلی خوبی پیدا کردم که به این آسونیا نمیتونم فراموششون کنم.

همه تونو می دوستم .

واستون یه عالمه آرزوهای خوشگل خوشگل می کنم.

به امید دیدار اگه عمری باقی موند.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 8:11  توسط الهام | 

ددی و مامی جونم از سفر اومدن ولی ددی جونم مریضه..قند خونش بالاست .یکی بگه چی واس قند خون خوبه و پایین میارتش؟خیلی غمگینم..سه روز نبودم و کارم خیلی زیاده مدیرم هم گیر شده.

یه قانون جدید مدیر من واس کل کارخونه گذاشت میتونین بخندین به حماقتش.قانون:هر کی مرخصی ساعتی بره از اضافه کاریش کم میشه...بخندین .از این احمق ها زیادن الان هم به من گیر داده.

عسلی جونم رفته دنبال خونه دعا کنین یه خونه پیدا بشه تا بخریم...خدایا...یعنی جور میشه؟تو بخوای میشه پس بخواه..

صبح بهم گفت شب بادوست جون بریم بیرون که من گفتم ددی ام مریضه حال ندارم نمیام.اونم غمگین شد.

 

برای من بمان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 8:59  توسط الهام | 

سلام دوست جونا

خوب هستین؟؟ با کلی خبر اومدم پیشتون..

اول از همه اینکه رفتیم خونه خودمون ،گرچه هنوز کامل جمع و جور نشده فکرشو بکنبن از جمعه درگیریم.ددی جون و مامی ام رفتن سفر و من تنها شدم.وای هنوز یه روز نشده که رفتن اما من دلم واسشون تنگولیده حسابی...مامــــــــــــــــی و ددی جونم  زود بیاین پیشم.همه چی خدا رو شکر تقریباً روبه راهه.اوضاع کاریم که نگــــــــــــــــــو...دوشنبه مدیرم تا عصری منو نگه داشت گفت:کسی هستی که روت حساب وا کردم(تو پرانتز بگم مدیرم پسر مدیرعامله و در واقع همه کاره ست و کارخونه مال خودشو باباشه)بهت اعتماد دارم میخوام جوری کار کنی که به زودی دو نفر رو بفرستم زیر نظرت کار کنن.دیروز مرخصی بودم امروز که اومدم دیدم چه ها میگن عضو تیم پروژه شدی اونم یه پروژه خفن و حیاتی که واس شرکت مهمه..

از گوشیم بگم که کلا هنگید و off شده و من موندم بدون گوشی .واس همین عسلی جونم رفته واسم گوشی بگیره.

حالا می رسیم به بازی ای که نونوش دعوتم کرد.

اهدافم تو سال جدید؟؟البته من آخرای اسفند پارسال واس خودم نوشتم حالا یه بار اینجا می نویسم:

کاری

1-      تو کارم پیشرفت کنم (که تا حالا تا حدودی موفق بودم)

درس:

مثل بچه خوب اگه امسال ارشد قبول نشدم بشینم درس بخونم و حتما قبول شم

تیپ و هیکل :

میخواستم لاغر شم که شدم و البته روی فرم بمونم و تغییر نکنم.

به پوستم بیشتر برسم و الکی الکی با کرم و هزار جور دیگه خرابش نکنم.

عشقولانسی:

با عسلی جونم مثل همیشه مهربون باشم و هی همش بهش غر نزنم و بهونه نگیرم.

و...

ماشین  و خونه بخریم ..

با دوستام تعطیلات تابستونه بریم کیش

به بعضی از هدفهام هم رسیدم آآآآآآ

منم راراز ، الهام ، آراز ، شنبلیله ، سحر ، گلابتون رو به بازی دعوت می کنم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 15:16  توسط الهام | 
یک عدد الهام با کلی فکر جور واجور...
نمیخوام گیج تون کنم واستون میگم.امروز حقوق گرفتم و کلی حرص خوردم که آخه این چه ظلمیه دیگران به ما می کنن و ما  هم به خودمون.(دقت کردین هر وقت حقوق می گیرم غر می زنم؟؟؟)آخه چرا رفتیم درس خوندیم؟؟؟؟؟؟؟جداً این یه سوالیه که واسم مهمه جوابشو بدونم .چقدر توی 18 سالگی نمی فهمیدم که تمام هم و غمم دانشگاه بود .الان که نیگاه می کنم می گم چه فایده داشت.نه کاریو می کنم که به تخصص نیاز داره نه معلومات دانشگاهی و نه هیچیه دیگه.نه تنها من اینطوریم 98% خانوما که کار می کنن همینه اوضاعشون.نگفتم 100% چون بعضی ها از واقعیت خوششون نمیاد.حالا نوع کار بخوره توی فرق سر مبارک ما..از بوق صبح تا پاسی از شب مثل بلانسبت شما..... کار می کنیم چقـــــــــــــــــــــــــدر حقوق مگه میدن؟؟باز خوبه ما از قانون کار هم بیشتر می گیریم اما ناسلامتی مهندسیما(فهمیدین مهندسم؟؟؟هیچ قصد خاصی نداشتم.منم خودم کلی فروتن)حالا حقوق هم پیشکش حضور مبارک ،لطف کردن آکورد رو حذف کردن حالا اینم به بزرگی خودمون  می بخشیم نامردها اضافه کاریمونو بهمون ندادن یعنی کار مفت کردیم...به عبارتی خر مفت تشریف داشتیم (قصد توهین ندارما)..یه چیز!!!!تا حالا فکر می کردم فقط خودم وقتی حقوق می گیرم شاکیم امروز کشفیدم همه شاکی هستن... من حیث المجموع.. تمامیه این مسائل ما رو به فکر فرو برد تا تغییر شغل بدیم.با دوستم حرف می زدیم به این نتیجه رسیدیم یه کاریو بکنیم که با نوسانات بازار و اقتصاد جهانی و بازار بورس و سهام و معاملات و هزار کوفت وزهر مار دیگه کاری نداشته باشه ودرآمد ثابت باشه..
و....
نتیجه این شد که ...
به این فکر افتادیم تا بریم دوره آرایشگری ببینیم و سالن آرایشگری راه بندازیم...البته عکاس هم داریم و آتلیه هم روبه راهه.گرچه بنده بعید می دونم مامانم اینا قبول کنن.بهش بگم..میگه : وا ..رفتی درس خوندی مهندس شدی بیای آرایشگر بشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و اینه که بنده موندم با یه دنیا فکر جور واجور.....  
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 13:46  توسط الهام | 

  سلام

الان یهویی زد به سرم که برم سایت سنجش ببینم چه خبره... دیدم اوایل خرداد نتیجه ارشد میاد یهویی آمپر استرس زد بالا....استرس گرفتم شدید....گرچه بماند که زیاد نخوندم اوایلش که شروع کرده بودم خوب می خوندم اما اواخر کارم زیاد شده بود بی خیال شدم...واسم دعا کنین قبول شم.کلاً 360 نفر می گیرن.یعنی من قبول میشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دو روز قبل واسم بهترین روزها بود الان دیگه یقین دارم که خدا عزمشو جزم کرده بهترینا رو بهم بده.بودن در کنار عسلی ...وای که چه لحظات قشنگی بود با اینکه خیلی کوتاه بود اما واسم یه دنیا می ارزید.. از رنگ اتاقم بگم که نگو و نپرس..دیروز رفتم دیدم خیلی ناز شده بود درهای کمد دیواریو توسی مایل به نقره ای زدن بدک نشد اما اونی که میخواستم نشد.سقف اتاقو مایل به صورتی زدم و پرده رو ست اون انتخاب کردم.

راستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی....

مامان عسلی دیروز واسم یه تی شرت و شلوار که نمی شه گفت شلوار سه ربع addidas  گرفت اونم چه رنگیشو.....سرمه ای نارنجی ..وای که چقده نازه...وقتی پوشیدم همه گفتن خیلی نازه ...تازه یه روسری هم گرفت خیلی نازه و بهم میاد.البته شبیه همین روسریو خودم میخواستم بگیرم که مادرجون زحمت کشیدن... هنوز هیچی نشده دل به دل راه داره؟؟؟؟؟؟موندم چطور جبران کنم...وای خدایا...گذاشتم واس روز مادر حسابی جبران کنم.اونم در حــــــــــــــــــــــد تیـــــــــــــم ملــــــــــــــــــــــــــــــــــی..

یه کفش قهوه ای کم رنگ ناز دیدم قهوه ایه  خوش رنگ..میخوام واسه عسلی بگیرم اگه خانومونش  رو هم داشت واس خودم می گیرم آخه خیلی دوستش میدارم..

یه خبــــــــــــــــــــر...

دوست جون فردا 10 صبح میره بینی شو عمل کنه..من از الان استرس دارم در حد خفــــــــــــن... غروب با دوست جون میرم خیاطی واس دوخت مانتوم .رنگش قهوه ایه .وای که اگه کفش قهوه ایه جور شه...چه شود... یکی از دوستام هم با شوهرش مشکل داشت که خیلی نگرانم کرده بود اما دیروز زنگید و گفت حل شد و با خوشی داره زندگی می کنه.کلی خوشحالیدم. تغییر سمت دادم و شدم مسئول خرید بیش از 4000 نوع جنس فنی حیاتی و مهم شرکت که بهم کلی انرژی میده ..البته باعث شد بعضی ها تا ..... بسوزه....

و امــــــــــــــــــــــــــــــــا......

خواهر جونم امروز داره حرکت می کنه میاد ...البته یه چند روز میره پیش دوستاش گرگان که منم میخواستم برم اما چون دوست جون داره بینی شو عمل می کنه من موندگار شدم.خواهری جونم پنج شنبه پیشمه ....وای منو این همه خوشبختی محاله... می بینین واس چی می گفتم خدا هوامو داره اساسی....یه وقت چشمم نزنین...می دونم که واسم همش آرزوهای خوب می کنین... 

امروز نوشت:

یه خورده دلم گرفت نه اینکه ناراحت باشم نه...دلم واسه یکی از دوستام (همکارام)داره تنگ میشه آخه میخواد تسویه کنه بره.تنها کسی بود که بهش اینجا اعتماد داشتم.خیلی هم دوسش دارم .مهربون و بی ریا.واس اذیت های یه سری آدم عوضی داره میره.میره تا از الان واس ارشد سال بعد بخونه و مطمئن هستم که قبول هم میشه.حنــــــــــــــــــــانه جونم تو رو به خدا میسپارم ایشالله همیشه موفق باشی .دوستت دارم گلم... 

جمعه نوشت:

در حالی که دارم قاه  قاه می خندم میگم : من قبول نشدم خودتونو خسته نکنین مجاز شدم اما نمی شدم سنگین تر بودم.هی هی هی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 14:50  توسط الهام | 

دلم خیلی گرفته...

قلبم داره از سینه ام در میاد...

دارم خفه میشم...

دلم میخواد بزنم بیرون....

دلم میخواد هق هق گریه کنم....

میخوام داد بزنم....

فقط اومدم بنویسم تا یادم بمونه دلم گرفته...

یادت باشه گفتم ....سقوط...سقوط....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 10:28  توسط الهام | 
نفس نفس....

نیمه اول ..

تازه تموم شده...

چقدر استرس دارم؟؟

تا حالا استقلال قهرمانه.....

وای خدایا یعنی میشه استقلال قهرمان بشه؟؟؟؟؟

عسلی اس ام اس داد :استقلال داره قهرمان میشه..

عسلی جونم یادته پارسال که پرسپولیس قهرمان شد چکار میکردی؟؟؟چقده واسم کری می خوندی؟؟؟؟؟

یعنی میشه استقلالم قهرمان بشه؟؟؟؟

نرفتم خونه مبادا لحظه ای رو از دست بدم موندم تا بازیو از اینترنت ببینم....

وای خدایا..............

35 دقیقه بعد نوشت :::

دقیقه 80:

یه لحظه فکر کردم استقلال قهرمان نمیشه...

ذوب یه گل زد...

اما...

فولاد منو از این استرس نجات داد یکی زد....

فولاد دومی رو هم زد...

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااا...هورااااااااااااااااااااااااااااااااا.....هوراااااااااااااااااااااااا

 دقیقه نود نوشت:

چهار دقیقه وقت اضافه....استرس داره خفه ام می کنه.....

وای چرا بازی تموم نمیشه....

فولاد گل چهارم رو هم زد...فقط استقلال نباید گل بخوره....

خدا جونم ....

چقدر این بازی طولانی شده.؟؟انگار 900 دقیقه هست که دارن بازی می کنن.

چرا داور سوت رو نمی زنه؟؟؟؟؟

.

.

.

.

.

.

.

.

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااا.....

قهرمان شدییییییییییییییییییییییییم....قهرمان شدییییییییییییییییییییم.


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 18:8  توسط الهام | 

اندر احوالات این چند روز :

1-      حجم کاری بسی زیاد و روانی کننده است.تا حدی که روی میزم جای سوزن انداختن نیس و منم اصلا رغبت نمی کنم مرتبش کنم....هوارتا کار روی سرمان ریخته است..

2-      یک عدد همکار جدید داریم...گرچه از دوستان بنده می باشند.

3-      رژیم همچنان پا برجاست .خدمت دکتر شرفیاب شدیم.عارضم خدمتتون که در 14 روز 3 کیلوگرم کم نمودیم ..وااااااااااااااای..اما دکتر بداخلاق با ما برخورد بدی داشت که همین رفتار زشتش نونش را آجر کرد و باعث شد ما از ادامه رفتن به دکتر انصراف داده و خودمان رژیم را ادامه می دهیم.

4-      خانه مان دردست تعمیر و نقاشی است  ازین رو ما کوچ نشین تشریف داریم و ییلاق - قشلاق می کنیم .(منتظر حضور سبزتان جهت همفکری در رنگ اتاق البته بصورت ترکیبی هستیم.)

5-      موهایمان را فر کردیم که بسیار زیبا شدند ولی چون احتمال دادیم کشته مرده زیاد شود و خون بچه مردم بر گردن ما بیفتد دوباره صاف نمودیمشان.

6-      دختر دایی عزیزمان بالاخره قدم رنجه فرمودند و تشریف فرما شدند و چشممان به جمالش روشن شد....یک عدد  نی نی  ناز که همه را در کف خویش گذاشت و در بدو تولد عکس هایش بلوتوث شد.

7-      با عسلی برنامه یه خرید توپ گذاشتیم و میخواهیم یک ریکاوری کامل بنماییم. (پیشنهادات جهت رنگ و مدل مانتو پذیرفته میشود)

8-      اولین حقوق مان را در سال جدید دریافت نمودیم که به علت پاره ای اعتراضات خدمت مدیر محترم شرفیاب شدیم و ایشان قول پیگیری دادند.گرچه بنده چشممان آب نمی خورد که کاری صورت دهد.

9-      هوا بس ناجوانمردانه سرد است و باران می بارد اینجا.

10-  کلاسهای زبان همچنان پا برجاست و بنده بسیار کوشاتر از سابق در این زمینه به پیش می روم.

11-  یک عدد تصمیم جدید اخذ نمودیم که میخواهیم با عسلی مشورت نماییم.اگر اجازه دهید خدمتتان بیان                 می نمایم....میخواهیم در باشگاه رزمی ثبت نام نماییم البته پس از تایید عسلی جان.

12-  و خداوند را برای همه چیز شاکریم و همینطور از همه شما دوستان بسیار بسیار مهربانم جهت لطف هایتان سپاسگزاری می نمایم.

13-  زنده ایم و این کافیست....همین و بس....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 9:38  توسط الهام | 

خدایا شکرت می کنم..نمیدونم چی بگم از کجا بگم؟از کدوم یک از حرفایی که روی دلم تلنبار شده بگم..؟؟؟؟؟خدایا با اینکه حس می کنم بدجوری تو مخمصه ام اما باز بهت توکل کردم و ایمان و یقین دارم که تنهام نمیذاری.خدایا خیلی قلبم گرفته .خیلی حرفها دارم که بگم اما نمیدونم چرا نمی تونم به زبونشون بیارم و انتظار دارم خودت از تو نگاهم بخونیشون.خدا جونم، نمیدونم چرا وقتی حکمتت چیز دیگه هست الکی دلمو خوش می کنی که اونطوری که میخوام میشه و میذاری یه مدت با این رویا و فکر و خیال خوش باشم و بعد وقتی  این خیال جزیی از زندگیم شده همه چیزرو می ریزی به هم و منو با یه دنیا ناامیدی میذاری و میری..نمی خوام بگم تنهام میذاری نه ..نه...تو همیشه با من بودی اما تو همچین چیزای مهمی ....آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟

دلم گریه میخواد..چشام میخوان ببارن مثل آسمون که داره بی امان می باره و خجالتش نمیاد کسی باریدنشو  بینه اما من شرمم میاد یکی باریدن چشامو ببینه....

خدای من ، باز هم به رسم تمامیه ایام به خودت پناه میارم و از خودت میخوام...فقط و فقط از خودت و نه هیچ کس دیگه ای ....

پس تو هم به دادم برس که خیلی تنهام....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 15:27  توسط الهام | 

سلام

امروز نمیدونم چمه...یعنی از دیشب اصلا حالم خوب نبود .سرم درد می کنه و یه ناراحتی ای از درون منو آزار میده.این ناراحتی چیه خودمم نمیدونم.؟؟حس وحال آپ کردن هم نداشتم.البته شاید دلیل ناراحتی ام این باشه باز هم مطمئن نیستم::::: .دیشب اتفاقی وبلاگ یکیو خوندم که ساعتها ذهنمو درگیر خودش کرد. شاید از این اتفاقات زیاد دیده بودم اما نمیدونم چرا این یکی اینقدر منو آزار داد؟؟؟یکی از سرگذشتش گفته بود و این که فقط چون نمی تونسته کسی رو ناراحت کنه درگیر موضوعی شد که به قیمت تباه شدن زندگیش شد.شاید خیلی از ما فکر کنیم این جور مسایل مال بعضی از آدماست و امکان نداره ما با همچین اتفاقاتی مواجه بشیم.اما بخدا قسم این امکان داره واسه هممون بیفته .وقتی درگیر یه رابطه میشیم اینقدر توش غرق میشیم که حواسمون نیس چکار می کنیم و یه وقتی به خودمون میایم که کار از کار گذشته ...البته این به هر دو طرف بستگی داره تا یه نفر خودش نخواد هیچ کس نمیتونه کاری با آدم بکنه...گرچه غرق شدن توی رابطه قدرت فکر کردن و نشخیص خوب و بد رو از آدم می گیره...

یه وقت فکر نکنین خدایی ناکرده واسه خودم همچین اتفاقی افتاده؟؟؟من عسلی رو توی همه ی زمینه ها امتحان کردم و الحق و النصاف هم امتحانشو عالی پس داد.یه جورایی چون ما قضیه مون جدیه و تقریبا همه میدونن هیچ وقت لذت لحظات خوب با هم بودن در کنار هم اونم با آرامش کاملو به همچین لذت ها و هوسهای زودگذر عوض نمی کنیم....البته باز هم هرچی خدا بخواد فقط اونه که باید یه نیرو به آدم بده تا بتونه با هوس هاش مبارزه کنه و سالم زندگی کنه...

میدونم این پست همش درهم و برهم بود اما...اینا همه ی اون چیزاییه که دارن توی ذهنم رژه میرن و از دیشب دارن منو آزار میدن و تنها راه رهایی از دستشونو در نوشتن دیدم تا خودمو تخلیه کنم.این چند روز یه جورایی کارامون به هم گره خوردن.واسمون دعال کنین.

خدایا ، ازت میخوام ما رو لحظه ای به حال خودمون وا نگذار .

واسه حل مشکلاتم فقط و فقط به خودت امید دارم  و یقین دارم که هوامو داری و بهترین ها رو واسم میخوای..

پریروز نوشت:رفتم دکتر قراره رژیم بگیرم .آخه حسابی تپل مپل شدم.

دیروز نوشت : قراره کلاسهای زبانمو دوباره شروع کنم.

صبح نوشت : از امروز رژیممو شروع کردم با پیاده روی عصرگاهی با خواهر جان

بایه دنیا آرزوهای خوب واسه همتون...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 11:31  توسط الهام | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
آرشیو موضوعی
عاشقانه های من
هر چی دلم خواست
پیوندها
´°●¤◦( دزیره )◦¤●°`
الهام و حامد
شکلک ها
راراز جون
رهاجون
شروع تازه
عشق و خوشبختی
گشنیز خان و شنبلیله بانو
وقتی تو با من نیستی - جودی
دفترچه خاطرات من-عسلی و بامزی
دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکش
ختم قرآن برای سلامتی آقا امام زمان
خانوم خوجكل & آقاي گوگولي
خاله ریزه و بابا لنگ دراز
خط خطی های مریم
پرنسس الناز جون
اشکان و روژان
صدف و قهوه
* کیان *
پانتی جوون
تی تی جوون
ღ دنیای شایلین ღ
روزهای زندگی من - آنا
کلـــــــــوچه و آلــــــــوچه
گلابــــــــــــــتون و گلابــــــــی
نوسته های سحــــــــــــر جووون
*حمــــــــــــــوم زنــــــــــونه*
نـــــــــه گفتنـــــــــــی !!
*Emovi.like.no.other
روزهای قشنگ من و همسری
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM